متن روضه حضرت موسی بن جعفر

متن روضه حضرت موسی بن جعفر علیه السلام – مهدی سلحشور

دوست دارم تا به خاک دوست بگذارم سرم را

جان به کف گیرم نبینم غیر روی دلبرم را

دوست دارم در سیه چال بلا تنهای تنها

آنچنان گریم که از خون پر کنم چشم ترم را

عجیبه، حضرت موسی بن جعفر اولین زندانی که رفتند تو بصره بود، آقا وقتی وارد زندان شد، دستاش رو بلند کرد، گفت:خدا رو صد هزار مرتبه شکر، من و یه جایی انداختی من و تو باشیم، خلوت کنیم با تو حرف بزنم، مگه غیر از اینه عاشق دنبال یه خلوت می گرده با معشوق خودش خلوت کنه، اما همین آقا توی این زندان آخریه، توی زندان سندی بن شاهک ملعون، دعا می کرد می گفت:خلصنی یا رب، زندان نبوده، سیاه چال بوده، آقا نه روز رو متوجه میشد نه شب رو متوجه میشد، نه نور خورشید رو میدید، ناله داری برا امام زمان بزنی ، ناله داری برا امام رضا بزنی یا نه؟

روزها روزه بود ولی موقع غروب

جز تازیانه غذای دگر نداشت

مقدمه چینی همه برا این یه جمله

گفت:

دوست دارم زندان بان زند سیلی به رویم

در نظر آرم رخ نیلی زهرا مادرم را

دوست دارم من که گرد خود پرستاری ندارم

این دم آخر ببینم اشک چشم دخترم را

اما خدا رو شکر، دخترش نبود، جون دادن بابارو ندید، خیلی سخته دختر جون دادن باباش رو ببینه، اونم بدنی که پاره پاره باشه، الحمدلله بدن موسی بن جعفر سالم بود، الحمدلله، می خوام یه جمله روضه بخونم از امام رضا مدد بخواهید به شما صبر نده، راحت ناله بزنید و گریه کنید، آقای شما رو دارم میگم، مولاتون رو دارم میگم، کنار حرم پیغمبر، کنار خونه ی رسول الله، داره نماز میخونه، نانجیبا اومدن آقا رو هُل دادن، کشون کشون آقا رو از مسجد آوردن بیرون، آقا رو کرد طرف حرم پیغمبر، عرض کرد یا رسول الله، ببین با پسرت دارن چه میکنند، از مسجد آقا رو بیرون نیاورده، بچه شیعه ها دلتون بسوزه، از مسجد آقاتون رو بیرون نیآورده غل و زنجیر آوردن، دست و پای آقاتون رو غل و زنجیر کردن، سوار بر ناقه کردن، تا بصره آقا رو با همین وضیعت فرستادن، نمی دونم آقا وقتی غل و زنجیر به دست و پاش کردن، سوار بر ناقه کردنش دلش کجا رفت، شاید زیر لب همش می گفت:عمه جان زینب، عمه جان دلم میسوزه از کربلا تا شام، دست و پای شمارو بسته بودند، اونایی که ناله نزدن با امام زمان ناله بزنند، اما فرق امام موسی بن جعفر با حضرت زینب اینه، زینب هر وقت سر از ناقه بیرون می آورد، می دید سر داداش بالای نیزه است، آی حسین…..

***********

متن روضه حضرت موسی بن جعفر علیه السلام

موسی ابن جعفر علیه السلام در گودالی زندان بود و زندانی که در گودال باشد اگر منطقه مرطوب نباشد ممکن است آن گودال بی رطوبت و خشک باشد. مثل زیرزمین در قم. امّا بغداد، آن شطّ عجیب از آنجا عبور می کند که مانند یک دریاست. فشار آب تمام آن منطقه را مرطوب کرده است و لذا اگر بخواهند یک زیرزمین حفر کنند و لو این زیرزمین ۵/۲متر عمق داشته باشد یا اصلاً آن زیرزمین پر از آب می شود یا اگر آب نیاید و یک مقدار دورتر باشد قطعاً مرطوب است.

مسلّم است حضرت موسی بن جعفر علیه السلام در یک جایی در بغداد زندان بوده است. هوای آزاد نداشت آفتاب هم نمی تابید آن قدر تاریک بود بطوری که روز از شب تمیز داده نمی شد. علاوه بر تاریک بودن مرطوب هم بود. حضرت، یک مشت استخوان شده بود، موسی بن جعفر علیه السلام در گوشه زندان می گفت: پروردگارا! آرزو داشتم یک نقطۀ خلوتی داشته باشم که تو را عبادت کنم و اینک به آن نقطه خلوت رسیدم، یحیی برمکی از طرف هارون آمد به موسی بن جعفر علیه السلام بگوید: آقا! اقرار کن که بد کردی هارون آزادت می کند وقتی به حضرت عرض کرد، حضرت در جواب فرمود: عمر من هم سپری شده است؛ چیزی از زندگانی من باقی نمانده است. یعنی یک عبارتی فرمود که شاعر آن را به صورت شعر در آورد.

(کُلَّما مَرَّ مِن جَلالِکَ یَوما مَرَّ فِی السِّجنِ مِن عَذابی یَوماً) [۱]

می گوید: هارون! هر روزی که آفتاب به کاخ مجلّل تو طلوع می کند، یک روز از عمر من و زندان من می گذرد. یعنی عمر من و عمر تو هر دو تمام است. امیدوارم در پیشگاه الهی حقّ من از تو گرفته شود.والسلام

این کلمه در زیارتنامه حضرت موسی بن جعفر علیه السلام وارد است که: (و المُعَذَّبِ فی قَعرِ السُّجونِ وَ ظَُلَمِ المَطامیر)[۲] یک ظلمتی است که(مطمُورِه)است. مطموره گودال نمور و نمناک را می گویند. زمین بغداد را اگر دو متر حفر کنی به آب می رسی، بدلیل آن شط بزرگ که در آنجاست. بنابراین همین قدر که یک کسی در داخل زیرزمین دو پلّه ای هم که زندانی باشد آنجا مطموره است، خیس است. آن وقت آقا در یک جایی زندانی بود که هم تاریک بود و هم مرطوب. غُل و زنجیر هم داشت فلذا معذّب بود، خیلی هم معذّب بود.

پناه به خدا! این قدر آزرده شده بود که مثل علیّ بن ابی طالب علیه السلام در اواخر عمرش می فرمود: (اللّهُمَّ إنّی مَلَلتُهُم وَ مَلونی. )[۳]

خدایا! من از مردم ملول شدم و مردم از من ملول شدند، سیر شدند. مردم از من سیر شدند؛ مرا از این مردم بگیر. موسی بن جعفر علیه السلام آرزوی مرگ داشت؛ یک وقت دیدند چهار نفر جنازه ای را با یک وضع خلاف ادب و خلاف احترام آوردند و بعد مردم دانستند این بدن مقدّس موسی بن جعفر علیه السلام است.

والسلام

________________________________________

[۱] المنتظم، ج۹ص۸۸

[۲] بحارالانوار ج۹۹باب۲روایت۱۰ص۱۷

[۳] المنتظم ج۹ص۸۸

*********

متن روضه حضرت موسی بن جعفر علیه السلام – حجه الاسلام والمسلمین رفیعی

خطیب بغدادی – عالم اهل سنت – می گوید: هر زمان که گرفتاری داشتم می رفتم کنار ضریح موسی بن جعفر(ع) کمک می خواستم و نتیجه می گرفتم.[۱] امام کاظم باب المراد و باب الحوائج است. امروز پدر فاطمه معصومه(ع) را واسطه بین خودمان و خدا قرار می دهیم و چند قطره اشک به یاد آن بزرگوار می ریزیم. دلها را روانۀ کاظمین کنیم: «السَّلام عَلَی الْمُعَذَّبِ فِی قَعْرِ السُجُون» در زندانی که عادی نبود وسیاه چال بود «ذی السّاقِ الْمَرْضُوضِ»[۲] ساق پایش در اثر زنجیر کوبیده شده بود، آن چنان که گوشت و استخوان له شده بود. معنای «مرضوض» این است که این امام بزرگوار مخصوصاً روزهای پایانی عمر مبارکش سختی بسیار کشید.

نوشته اند زندان آخری که امام را در آن قرار داده بودند چهار سال به طول انجامید. می دانید که زندان امام کاظم ممتد نبود، زیرا ایشان گاهی آزاد می شدند و دوباره آقا را دستگیر می کردند. گاهی حضرت یک سال یا شش ماه آزاد بود، اما زندان آخری ممتد و بسیار طولانی بود.

بعضی از نقل ها دارد این زندان آخری چهار سال طول کشید. موسی بن جعفر(ع) چندین فرزند پسر و دختر داشت که در میان ائمه، این بزرگوار از نعمت فرزند بیشتری برخوردار بود. اما دل ها بسوزد برای آن آقایی که با این همه پسر و دختر هیچ یک از فرزندانش در لحظات آخر عمر کنارش نبودند و تنها جان داد. فاطمه معصومه(ع) ده سال داشت. می دانید یک دختر ده ساله احتیاج به پدر دارد، چهار سال آخری که پدر زندان بود ایشان شش ساله بود و بعد از شش سالگی پدر را ندید.

گاهی سراغش را از امام رضا(ع) و از اُمّ احمد می گرفت. نقل شده – من این مطلب را از بعضی عزیزان شنیده ام –گاهی فاطمه معصومه(ع) از کاروان هایی که از بغداد می آمد سؤال می کرد، آیا خبر دارید بابای من کی از زندان آزاد می شود و می آید؟

فاطمه معصومه(ع)، ما امروز شما را واسطه کرده ایم. خانمی که در کودکی پدر را از دست داد، به یاد پدر بود. امید داشت پدر را ببیند و نگاهش به نگاه بابا بیافتد، اما شیعیان، یک روز دید امام رضا(ع) شال سیاه انداخته و در خانۀ «ام احمد» نشسته، مردم می آیند و تسلیت عرض می کنند. امام رضا(ع) با طی الارض خودش را رساند بغداد، کنار بدن موسی بن جعفر(ع).[۳] فاطمه معصومه(ع) عرض کنم داغ پدر سخت است. اما کسی به گریه کردن شما اعتراض نکرد. شما ساق مرضوض و کوبیدۀ بابا را ندیدی. شما گریه کردی و از دل ناله برآوردی.

دل ها بسوزد برای آن دختری که کربلا می دید نه تنها ساق پا بلکه تمام بدن کوبیده شده بود. دل ها بسوزد بر آن دختری که سر بابا بر بالای نیزه دید. بدن بابا زیر سم اسبان و لباس بابا به غارت رفته، حداکثر کاری که کرد «إنْ کَبَّتْ عَلَیْه» خودش را روی بدن بابا انداخت صدا زد: عمه جان، شما بروید و بگذارید من کنار بدن بابا بمانم.

«وَ سَیَعْلَمُ الَّذینَ ظَلَمُوا أَیَّ مُنْقَلَبٍ یَنْقَلِبُونَ.»[۴]

________________________________________

[۱]. منتهی الآمال (یک جلدی) ص ۹۴۶٫

[۲]. بحارالانوار،ج۹۹، ص ۱۶، سوگنامه آل محمد، ص ۱۰۷٫

[۳]. منتهی الآمال، ص ۹۴۶ – ۹۴۵٫

[۴]. شعراء، ۲۲۷٫

*********

متن روضه حضرت موسی بن جعفر علیه السلام – محمدی اشتهاری،سوگنامه آل محمد،ص۱۰۶- ۱۰۷، بنقل از عیون اخبار الرضا ج ۱ص۹۴

عاقبت دست اجل مشکلم وا می کند    هر که بیند روی من یاد زهرا می کند

کس نداند ای خدا      از چه در تاب و تبم          یاد زندان رفتن          عمّه خود زینبم

امروز دسته جمعی برویم گوشه زندان تاریک بغداد زمزمه آقا موسی بن جعفر را بشنوم مدام ذکر مناجات امام این بود خدا ممنونم یک جای خلوتی هستم با تو مناجات می کنم ، اما مردم روزهای آخر مناجات مولا عوض شد ( آماده اید بگویم ) صدا می زد :

یا مُخَلِّصَ الشََّجَرِ مِن بَینِ رَملٍ وَ ماءٍ وَ طینٍ ، یا مُخَلِّصَ النّارِ مِن بَینِ الحَدیدِ وَ الحَجَرِ ، یا مُخَلِّصَ اللَّبَنِ مِن بَینِ فُرِثٍ وَ دَمٍ ، مُخَلِّصَ الوَلَدِ مِن بَینِ مَشِیمَهٍ وَ رَحِمٍ ، یا مُخَلِّصَ الرُّوحِ مِنَ الاَحشاءِ وَ الاَمعاءِ، خَلِّصنی مِن یَدِ هارونِ الَّرشیدِ .

ای خداوندی که گیاه را از بین آب و گل و ریگ نجات می دهی ، ای خدایی که آتش را از بین آهن و سنگ رهائی می بخشی ، ای خدایی که شیر را از بین فضولات و خون خلاص می کنی ، ای خدایی که بچه ها را از میان رحم نجات می بخشی ، ای خدایی که روح را ا زمیان حجابها خلاص می کنی ، مرا از دست هارون خلاص کن ۱

قربان مناجاتش بروم . آی دلهای کربلایی ، انشاءالله کاظمین ، کربلا هم جد غریبش حسین ، میان گودی قتلگاه با لب عطشان چنین مناجات می کرد : الهی صَبراً عَلی قَضائِکَ یا رَبِّ لااِلهَ سِواکَ یا غیاثَالمُستَغیثین …

**************

متن روضه حضرت موسی بن جعفر علیه السلام – مرحوم کافی

امروز می خواهم همه شما را به کاظمین، حرم موسی بن جعفر(ع) ببرم. میل دارید برویم؟ « السلام علی المُعَذَّبِ فی قَعرِ السُّجونِ. »

امروز چراغهایتان را خاموش کنید. چرا؟ برای اینکه در سلامی که به موسی بن جعفر(ع) می کنید، می گویید: سلام ما برآقایی که در آن تاریکیهای زندان، درآن سیاه چالها جایش دادند. « السلام علی المعذب فی قعر السجون و ظلم الوطامیر ذی الساق المرضوض بحلق القیود و الجنازه المنادی علیها بذل الأستخفاف.»

بی تو گلزار جنان ای دوست زندان من است

چون تو باشی در برم زندان گلستان من است

مونسم در کنج زندان چون کسی جز دوست نیست

محبس تاریک هارون باغ رضوان من است

چهار ده سال، او را از این زندان به آن زندان می بردن. می دانم هیچ موقع زندان کشیده اید یا نه؟ زندانیها صبح تا بعد از ظهر دور هم برای همدیگر صحبت می کنند، حرف می زنند. اما همین که نزدیک غروب آفتاب می شود تمام غمهای عالم می آید روی دل این زندانی را می گیرد. یک دفعه به فکر می فتد: ای خدا! الان بچه هایم چه می کنند؟ یک دفعه فکر می کند، آیا امشب زن و بچه ام چیزی دارند یا نه؟

مسّیب می گوید: یک وقت دیدم آقا دارد ناله می کند. آقا دارد ضجه می زند. خیلی حالش منقلب است. گفتم: آقا جان! چه شده امشب خیلی ناراحتی؟ صدا زد: مسیب! به خدا دلم برای رضایم تنگ شده است. می خواهم بروم مدینه پسرم را ببینم. می خواهم بروم مدینه رضایم را ببینم. اگر ایام وفات و شهادت موسی بن جعفر(ع) نبود این روضه ای که می خواهم بخوانم نمی خواندم، اما امروز می خوانم. همه گریه کنید! ای خدا! پاهایش را میان کُند کردند،زنجیر به گردنش انداختند. آماده اید بخوانم؟ امروز می خواهم برای موسی بن جعفر(ع) عزاداری کنیم. آقا بخوانم؟ امام هفتم(ع) را با چند دانه رطب زهر آلود مسمومش کردند. یک خانه نو و تمیزی نزدیک زندان بود. آقا را از میان زندان بیرون آوردند. کُند از پاهایش باز کردند، زنجیر از گردنش برداشتند. یک بستر تمیز در اتاق پهن کردند و آقا را در بستر خواباندند.بعد فرستادند سراغ یک عده رجال برجسته شیعه بغداد، آنها را اوردند. زندان بان سندی بن شاهک یهودی است. سندی بن شاهک گفت: آقایان! شما رجال برجسته شیعه هستید. ما برای حفظ بعضی از مصالح مملکتی مجبور شدیم چند روزی از آقایتان در اینجا نگه داری کنیم. پشت سر ما می گویند: کند به پایش کردند، زنجیر به گردنش انداخته اند، در زندان مرطوب جایش داده اند. ببینید آیا کند به پایش است؟ ببینید آیا زنجیر به گردنش است؟ ببینید آیا این اتاق، اتاق مرطوبی است؟آقا مریض شده است، می ترسیم فردا بمیرد باز به ما بگویید: آقایمان را کشتید. ببینید آقا حالش خوب نیست. گفتم، شماها بیایید اینجا، زنده ببینیدش بعد هم یک نامه ای بنویسید. همه شهادت بدهید که ما رفتیم آقا را دیدیم، جایش خوب بود، ولی مریض بود. اگر مرد خودش مرده است. شیعه ها کاغذ را گرفتند که امضاء کنند. همین که کاغذ را گرفتند یک وقت آقا سرش را از بستر بلند کرد. صدا زد:آی شیعه ها! ننویسید. آی شیعه ها! امضاء نکنید. به خدا به من زهر داده اند. به خدا جگرم را پاره پاره کردند. آی شیعه ها! تازه کند از پایم برداشته اند. آی شیعه ها! تازه از زنجیر از گردنم برداشته اند. آی شیعه ها! امضاء نکنید. صدای ناله و گریه شیعه ها بلند شد. سندی بن شاهک لامذهب با دست خودش ، خودش و هارون را رسوا کرد. شیعه ها بلند شدند قهر کردند و گریه کنان بیرون رفتند. سندی بن شاهک از پشت سر شیعه ها بیرون آمد. آی کافی! بس است دیگر نخوان! آی کافی! نخوان! همین جا تمامش کن! زبانت لال شود دیگر بس است. شیعه ها! چرا نگویم؟ چرا نگویم سر بچه های فاطمه(س) چه آورده اند؟ آی امام زمان(ع) ! بگویم یا نه؟ آی زهراجان! بگویم یا نه؟ نمی توانم با صراحت بگویم اما با اشاره می گویم: تو را به خدا گوش کن. همین قدر به تو می توانم بگویم. گوش کن! سندی بن شاهک سر شیعه آمد، شیعه ها رفتند این یهودی در خانه را محکم بست. گوشت باز است. بگویم یا نه؟ آی بمیرم همین قدر به تو بگویم وقتی برگشت در دستش یک تازیانه بود. دیگر با این تازیانه با بدن موسی بن جعفر(ع) چه کرده ؟ نمی دانم.

خدایا! حاجتهای این مردم را بده! یا باب الوائج! یاموسی بن جعفر(ع)! یا باب الحوائج! یا موسی بن جعفر!…

یابن الحسن! یابن الحسن! عجّل علی ظهورک!…

اللهم صل علی محمد وآل محمد، بحق الزهراء یا الله!

***********

متن روضه حضرت موسی بن جعفر علیه السلام – حجه الاسلام و المسلمین فرحزاد

فرهاد میرزا یکی از شاهزاده های قاجار است. دانشمند بوده است. آدم بافضیلتی بوده است. کتاب هایی نوشته است. یک کتابش “غمغام زخار” است. مقتل امام حسین علیه السلام است. فرهاد میرزا خیلی عاشق امام هفتم علیه السلام بوده است. این صحنی که الان هست؛ فرهاد میرزا درست کرده است. خیلی عشق عجیبی به اهل بیت علیهم السلام خصوصاً به امام هفتم علیه السلام داشت. وصیت کرد که بعد از مردن جنازه من را ببرید در کاظمین نزدیک قبر امام هفتم علیه السلام دفن کنید. گفت: من چون پسر سلطان هستم. معمولاً خیلی با عظمت تشییع جنازه می کنند. گفت: من را کنار جسر بغداد ببرید، آنجا می خواهم به شما بگویم که چقدر به امام هفتم علیه السلام جسارت شده است. از آنجا به بعد شما کنار بروید. چهار تا کارگر و حمال ببینید، جنازه من را چهار نفری ببرند و شما هم برای امام هفتم علیه السلام اشک بریزید. گفت: طبق وصیت عمل کردند چهار تا کارگر که آمدن جنازه را بردارند. همه هم گریه و ناله می کنند. اما یک وقت دیدن خادم های حرم امام هفتم علیه السلام به سر و سینه زنان آمدند. گفتند: ما چند نفرمان امام موسی بن جعفر علیه السلام را در خواب دیدیم. فرمودند: یک دوستی از دوستان من از دنیا رفته است. وصیت کرده که جنازه اش را مثل جنازه من بردارند. من راضی نیستم؛ به دوست من جسارت بشود. شما بروید؛ با احترام بیاورید. مردم هم آمدن به سر و سینه زنان جنازه را تشییع کردند.

جان عالمی به قربانت یا امام هفتم علیه السلام در آن گوشه زندان نمی دانم هفت سال چهارده سال چه قدر گذشت اونقدر شکنجه دادن در یک زندان نمور و تاریک. در مقاتل نوشته اند که پاهای آقا را در غول و زنجیر بسته بودند. این استخوان های ساق پای مبارکشان ساییده شده بود. من نمی دانم آقا را چقدر شکنجه دادند؛ که لحن مناجات آقا عوض شد. صدا زد: ای خدایی که بچه ای را از رحم مادر نجات می دهی. ای خدایی که درخت را گیاه را از آب و گل بیرون می آوری. ای خدایی که روح را از قفس تن خلاص می کنی. «خلصنی من سجن هارون» خدا دیگر موسی بن جعفر علیه السلام را از زندان هارون نجات بده.

من جوان بودم و زنجیر گران پیرم کرد گشته کاهیده تن و مانده به جا تصویرم

یا به زندان برسان مرگ مرا یا الله یا خلاصم بکن از زیر غل و زنجیرم

امام هفتم، باب الحوائج است. یک وقت ببینند یک جنازه ای را غریبانه چهار حمال گرفتند. یکی صدا می زند این امام رافضی ها است. اما سلیمان بن ابی جعفر خبر دار شد؛ غلام هایش را فرستاد بدن آقا را با احترام غسل دادند، کفن کردند. در قبرستان قریش، دفن کردند. اما دل ها بسوزد؛ برای جد غربش حسین علیه السلام سه روز بدن آقا روی زمین به این هم اکتفا نکردن بدن آقا را زیر سم اسب ها …

*********

متن روضه حضرت موسی بن جعفر علیه السلام – سید مهدی میرداماد

دستی رسید بال و پرم را کشید و رفت

از بال من شکسته ترین آفرید و رفت

خون گلوی زیر فشارم که تازه بود

با یک اشاره روی لباسم چکید و رفت

قربون غریبیت برم آقاجان،

بدکاره ای

الله اکبر،الله اکبر،چقدر جسارت رو برد بالا،زن بدکاره فرستاد تو زندان برا موسی بن جعفر،اُف برتو روزگار

بدکاره ای به خاک مناجات سر گذاشت

وقتی صدای بندگیم را شنید و رفت

از روزنه در نگاه کردن،دیدن زن بدکاره صورت رو خاک گذاشته،هی می گه خدایا غلط کردم،این کی بود من اومدم سراغش،چرا اینقدر صداش دل و زیر رو می کنه

بدکاره ای به خاک مناجات سر گذاشت

وقتی صدای بندگیم را شنید و رفت

شاید مرا ندیده در آن ظلمتی که بود

الله اکبر اصلاً نمی تونم این بیتها رو وا کنم،می دونم بدون اینکه توضیح بدم،ناله شو می زنی

شاید مرا ندیده در آن ظلمتی که بود

با پا به روی جسم ضعیفم دوید و رفت

راضی نشد به بالش سختی که داشتم

زنجیر های زیر سرم را کشید و رفت

بچه سیدا نشون بدن غیرتی ناله می زنن،تو این یه بیت

وقتی که

خاک تو دهنم،ان شاءالله این تکه تاریخ دروغ باشه

وقتی که نام فاطمه را از لبم شنید

یک حرفی از کنار دهانش پرید و رفت

هرچی می خوای منو بزنی بزن،اسم مادرم رو درست ببر،تو رو خدا دو بیت می خونم و می شینم با تو گریه می کنم،حواست با منه

از چند جا ضریح تنم متصل نبود

پهلوی هم مرا وسط تخته چید و رفت

اما چه خوب شد کفنم را کسی نبرد

تا زیر نیزه ها بدنم را کسی نبرد

می خوام روضه رو از زبون حضرت معصومه بخونم،وقتی مثل فردا شب،اما رضا یه لحظه از مدینه رفت،از نظرها غایب شد،حضرت معصومه دیگه برادر رو ندید،مدتی زیادی انتظاره برادر رو کشید،بعد از دقایقی برگشت بی بی یه نگاهی به داداش انداخت،دید سر رو آشفته است،موها پریشونه،لباس ها همه غرق خاکه،کجا بودی داداش،چرا منو تنها گذاشتی رفتی،یه نگاه به خواهرش کرد،گفت خواهر فقط یه جمله بگم،دیگه منتظر نباش،دیگه انتظار بابامونو نکش،خودم رفتم بدن غرق خونش رو داخل خاک گذاشتم،یه جایی ببرمت هر کی تاحالا ناله نزده،عقده ی دلش وا بشه،می خوام بگم دختر منتظر بابا بوده،همتون اهل روضه اید،دختری که چهارده سال هی اومدن خواستگاری گفت:نه،قبول نمی کنم بابام زندانه،باید بابام آزاد بشه،اینقدر صبر کرد،آخرش خبر باباشو براش آوردند،می خوام یه جمله بگم،کاشکی تو خرابه هم خبر بابا رو می آوردند،کجای دنیا دیدید،برای دختر منتظر،سر بریده باباشو ببرند،حسین……….

********

متن روضه حضرت موسی بن جعفر علیه السلام – حاج محمودکریمی

ای مهروماه مشتری مهربانیت وی آسمان اسیر دل آسمانیت

تنها ترین امیر دیار محبتی زنجیر کینه هم سخن مهربانیت

موسای عشق حضرت باب الحوائجی موسی ،مسیح،دل شده دل ستانیت

کاش این دل رمیده و هرجایی و سیاه گردد به یک اشاره هوایی و فانیت

درکوه طور صوت خدائی توبلند موسی زهوش رفته از آن لن ترانیت

باب الحوائج همه خسته حال ها از آن به بعد شد لقب جاودانیت

با تو چه کرده طعنه دشنام کای عزیز گردیده روز مرگ شب شادمانیت

روز و شبت به گوشه زندان یکی شده طی گشته در هوای جوانت جوانیت

چهره به خاک می نهی و شکر می کنی حرفی بزن زغصه و درد نهانیت

رقاصه شد به سجده مسلمان ناله ات شلاق داغ آمده بر هم زبانیت

پر می کشی شکسته به دیدار فاطمه با دست بسته و بدن ارغوانیت

آمد رضا به غسل وجود شکسته ات نالید پای جسم نحیف و کمانیت

از گردن شریف تو غل وانمود و گفت بابا! فدای خسته تن استخوانیت

عمریست اسیر ظالمانم پر بسته و دور از آشیانم

از بس که ستم رسیده بر من دیگر به لبم رسیده جانم

با پیکر خسته بال و پر بسته خواهم زخدا مرگ با قلب شکسته

دیگر نبود زمن نشانی غیر تن زار و نیمه جانی

از پیکر من نمانده باقی جز پوست به روی استخوانی

آی رفقا بدن امامتونُ روی یه تخته پاره گذاشتند ، یعنی تو این شهر خراب شده یه تابوت نبود ، گفتند چطور بدنُ بیرون ببریم ، گشتند یه لنگه دری پیدا کردند ـ در پو سیده ـ در کوتاه بود ، می گه دیدم سر امام از تخته آویخته شده به دیوار می خوره ، در بازشد چهار حمال آمدند بدن امام زمین و آسمان را دارند می برند…زیارت نامه آقا موسی بن جعفر روحی فدا این جمله رو داره ، سلام به تو آقائی که اومدن جارزدن گفتند بیاین بدن آقاتون رو ببرین ، بدنُ روی پل گذاشتن ، یکی داد می زنه : هذا امام الرفضه این امام از دین خارج شده هاست ؛ اصلا همه روضه ها تو کربلا خلاصه شده ، دم دروازه ساعات هم گفتند این سر…گفتم هفتا کفن آوردن ، امام رضا کفن هارو پیچید… ای بی کفن حسین .

بیست تا غلام آورده بودن از حبشه برای موسی بن جعفر ، هیچکس زبانشونو بلد نبود ، آقا شروع کرد با زبان خودشون باهاشون صحبت کرد ، به یکی از اونها سیصد دینار پول داد گفت بین اینها قسمت کن ، آقا چی شده؟! فرمود : این فرزند پادشاه حبشه است بزرگ این قومه ، حالاشده نوکر اما بزرگ قوم رو باید بزرگ بشماری ، مگه شهربانو نیومد مدینه مگه همسر ابی عبدالله نشد ، من بزرگ قوم سراغ دارم از تو کوچه ها که رد می شد همه سنگ برداشتن ، بزرگ قوم سراغ دارم جلو چشمش با خیزران … السلام علی ساکن کربلا.

*********************************

متن روضه حضرت موسی بن جعفر علیه السلام – سید مهدی میرداماد

ای غایب از نظر ها کی می شود بیایی برقع ز رخ بگیری چهره به ما گشایی

هم دست تو ببوسم هم دور تو بگردم هم رو نما ستانی هم رو به ما نمایی

آیا به کوه رضوی آیا به طور سینا آیا به بیت القصی آیا به ذی طوایی

در کعبه در طوافی یا زائر بقیعی در مشهد مقدس یا دشت کربلایی

در مکه یا مدینه یا در نجف مقیمی در شهر کاظمینی یا سر من رأیی

انیس این شب ممتد چهاره سالم شب است و گریه به حالم کند سیه چالم

اگر چه رفته زدستم حساب این شبها نرفته از نظرم خاطرات اطفالم

امید دیدن روی رضا ندارم حیف از این دو چشم نحیف و دو پلک بی حالم

چنان فشرد مرا در میان خود زنجیر که حلقه حلقه فرو رفته در پرو بالم

دوباره کعبه نی امشب سری به من زد و رفت دوباره طعنه گرفته سراغ و احوالم

به روی خاک مسیر کشیدنم پیداست شکسته میروم و هر دو پا به دنبالم

رسیده سندی شاهک، دوباره می خندد و من بخاطر مادر دوباره می نالم

حیا نمی کند و بعد زخم سیلی او به یاد داغ مدینه به یاد نه سالم

اصلاً نمیتونی تصور کنی که زندان موسی بن جعفر چه جور زندانی هست؟ ۱ ساعت تو یه اتاق در بسته نگهت دارن بیچاره میشی ، عرصه عالم بهت تنگ میشه ، ۱۴ سال سپر بلای من و تو شد، از این زندان به اون زندان… سندی بن شاهک یهودی ملعون وارد زندان می شد ، دیگه رحم و مروت یادش می رفت ، چنان حضرت رو رو خاک زندان می کشید…

امروز این بدن روی تخته ای از در زندان خارج شد، اما مردم اومدند، درسته موسی جعفر تو شهر غربت از دنیا رفت،اما مردم نگذاشتند غریب بمونه ، اومدند تجلیل کردن، تشییع کردن، بعضی ها نوشتند زنای شیعه بغداد اومدن مهریه هاشونو بخشیدند، اومدن تشییع جنازه موسی بن جعفر، شیعه ها اومدن، شاگردها اومدن، میخوام یه جمله بگم موسی بن جعفر تو غربت غریب نموند، تو شهر غربت غریب نشد، اما مادر من تو شهر خودش غریب شد، تو شهر خودش تو تشییع جنازه… سلمان میگه دیدم در خونمونُ دارن می زنند، در رو باز کردم دیدم حسین سر به دیوار گذاشته ، مادر ما تو شهر خودش هفت نفر غریبانه تابوتشو برداشتند، وقتی علی اومد بدنُ دفن کنه رفت تو قبر، خدایا زهرا رو کی دست علی بده ؟ علی خودش دفن کرد، خودش خاک ریخت، خودش سنگ لحد چید، خودش نشست خاک قبر و با دست صاف کرد ، یه نگاه به آسمون انداخت، فلک دیگه زهرامو ازم گرفتی،چیکار کنه علی؟ اگه الان بچه ها پاشن سراغ مادر و بگیرند….

************

متن روضه حضرت موسی بن جعفر علیه السلام – گفتار وعاظ ، ج ۳ ، ص۳۲۲ ، نظام رشتی (ره) .

چاه زندان قتلگاه یوسف زهرا شده چشم یعقوب زمان در ماتمش دریا شده

اختران اشک جاری ز آسمان دیده گر چون نهان ماه رخش در هالۀ غم ها شده

بس که جانسوز است داغ آن امام عاشقان در عزایش غرق ماتم خانۀ دلها شده

ای طرفداران قرآن و شریعت بنگرید موسی جعفر شهید مکتب تقوا شده

او نه تنها تازیانه خورده از دست ستم صورتش نیلی ز سیلی چون رخ زهرا شده

نالۀ جانسوز معصومه ز دل بر خاسته در مدینه دختری بی بابا شده

ابوالعتاهیه مدتها در مجلس هارون الرشید حاضر نمی شد ، اما روزی باشاره هارون ، جعفر برمکی او را به مجلس هارون آورد از ابوالعتاهیه خواستند اشعاری بخواند ، اشعاری خواند اول هارون را به نشاط آورد ، بعد ابوالعتاهیه اشعار دیگری خواند هارون را بشدت متأ ثرساخت . گفتند : ابو العتاهیه چی می خواهی ؟

گفت : هارون نه مال می خواهم ، نه مقام می خواهم ، من آزادی امام موسی بن جعفر را می خواهم که سالها گوشۀ زندان است هارون اجازه بده آقا را آزاد کنند ، بچه هایش در مدینه منتظرند ، برگۀ آزادی موسی بن جعفر را گرفت خیلی خوشحال است . الحمد الله دل پیغمبر و زهرا را شاد کردم . فردای آن روز ابوالعتاهیه به طرف زندان می رفت دید جنازه ای را چهار نفر می آوردند ، پرسید این جنازه ی کیست ؟ گفتند : جنازۀ موسی بن جعفر امام هفتم شیعیان است .

نمی دانم شنیدستی بدوران که شاهی جان دهد در کنج زندان

فلک بودی دگر در ترکشت تیر ؟ کی دیده شه بمیرد زیرزنجیر

نظاما آفرین بر اهل بغداد تن شه را بروی جسر بنهاد

ولی جدش برهنه در بیابان غلظ گفت بزیر سمِّ اسبان۱

کاری کردند که خواهرش زینب وقتی آمد گودی قتلگاه از روی تعجب صدا زد : آیا تو حسین منی ؟

*************

متن روضه حضرت موسی بن جعفر علیه السلام – سعیدحدادیان

مثل علی عروج نمازت امان نداد

فکری برای فاصله ی ساق پا کنی

همه استخونها شکسته،خُرد شده،معروفه،کسی رو می خوان نره بیرون از خونه،گاهی مادرا نفرین می کنن،کار بدیه با تهدید،می گه قلم پاتو خرد می کنم پاتو ازخونه بیرون بذاری،یعنی می شکنم که بیرون نری،این مبالغه است ضرب المثله،اما سندی شاهک ملعون،با اینکه حضرت ته سیاه چاله هاست،هفت در می خوره تا می رن زندان،که بعضی از اساتید می گفتند،بخشی از بدن رو تو خاک کرده بودند،کأنَّ زنده به گوره،بماند این حرفا،اما این ملعون گفت یه کاری می کنم، همه درها باز باشه نتونی بری،استخون پا رو خرد کرد،و الا زنجیر به استخون کار نداره،گوشتُ اذیت می کنه،پوست و اذیت می کنه،لذا جنازه رو امروز وقتی آوردند،من با چه زبونی بگم ،خدایا من و ببخش تو هیئت دارم میگم،تو حرم نمی شه از این حرفا زد،هر پایی دوتا زانو داشت،می فهمی چی می گم یا نه،

حالا میان قحطی تابوت های شهر

باید به تخته های دری اکتفا کند

همه از موسی بن جعفر گریز به کربلا می زنن،چهار نفر زیر تخته چوب و گرفتند،تشییع کردند،من دیگه بیشتر از این روضه نخونم،از همین جا دلم رفت یه جا،

خدا مادرم را کجا می برند

آخه فاطمه تو شهر خودش بود،اونم شهری که به نام باباشه،مدینه النبی

خدا مادرم را کجا می برند

گمانم برای شفا می برند

من و سوگواری

من و خانه داری

خدا مادرم

زدی تو صورتت منو داغون کردی،بدن و گذاشت تو قبر امیرالمؤمنین علیه السلام

خدایا گل من که نیلی نبود

جواب پیمبر که سیلی نبود

اما حسن و امام حسین علیهم السلام با هم حرف می زنن

یادم می آد تو این کوچه به زخم دل نمک زدن

به پیش چشم خواهرم مادرم و کتک زدن

وای مادرم، مادرم،نمی خوای بگی،وای مادرم،مادرم،بخدا گوشه ی زندان موسی بن جعفرم همین جور گفت،وای مادرم

********

متن روضه حضرت موسی بن جعفر علیه السلام

…نمی دونم غل و زنجیر جامعه دیدی یا نه … بذار برات بگم …. دو تا دست با زنجیر بسته میشه به یه تخته که دور گردن بسته میشه… بعد دو تا پا با زنجیر به یک وزنه بزرگ بسته شده … حرکات عادی نمیشه انجام داد… را رفتن سخته… بمیرم اون آقای مظلوم حدود ۱۴ سال در زندانها و سیاه چالهای هارون الرشید زندانی بود… شکنجه می شد… بعضی وقتها اینقدر زندان تاریک بود که اگر علم امامت و ولایت نبود تشخیص وقت نماز صبح و ظهر و عصر و مغرب و عشاء برای حضرت مشکل بود… کسی که در یک جای نمناک باشه به مرور زمان استخوانهایش پوک می شود فرتوت می شود و قوتش کم می شود…. کار امام به جایی رسیده بود که شب و روز از خدا طلب مرگ می کرد…. آه بعد نمازها ناله می زد… الهی خلصنی من سجن هارون… خدایا منو از زندان هارون خلاص کن… مرگ منو برسان…. ای امام غریب … آخرش هم اون زندان بان یهودی ملعون «سندی ابن شاهک» با زهر آقای غریب ما را مسموم کرد … آه امام شیعیان غریبانه در سیاه چال جان سپرد… یه وقت دستور دادند چند تا غلام پیکر بیجان امام را بروی یک تخته از زندان بیرون آوردند …. ای مظلوم عالم… یا موسی بن جعفر… و سیعلم الذین ظلموا ای منقلب ینقلبون…

چه سختی هایی کشیدن ائمه ما تا این اسلام و این دین به دست من و تو برسه … چه گذرگاههای سختی در طول تاریخ برای دین خدا وجود داشته…. الان برای من و شما راحت شده … ایقدر خون شهید ، اینقدر شکنجه و بلا …. حالا من و تو چجوری رفتار می کنیم …. چطوری قدر می دونیم… ثمّ لتسئلنّ یومئذ عن النّعیم… خدا به داد ما برسه…

**********

متن روضه حضرت موسی بن جعفر علیه السلام – سعید حدادیان

در دل حبسم و حبس است به دل فریادم

فرصتی نیست که از سینه برآید دادم

میوه دلم رضا جان

نور چشمم معصومه جان

سال ها می‌گذرد رفته‌ام از یاد همه

کاش می‌کرد اجل گوشه ی زندان، یادم

طایر عرش کجا، قعر سیه‌ چال کجا

من کجا بودم و یا رب به کجا افتادم

همه شب خُرَم از آنم که در این گوشه ی حبس

هر دم آید غمی از نو به مبارک بادم

زندان های قبلی دلم خوش بود یه خلوتی برای مناجات گیرم اومده، اما زندان آخری یه یهودی کنارم گذاشتن انگار میخواد انتقامش از اسلام بگیره….

بارها سوختم و ساختم و جان دادم

به امیدی که رضا لحظه‌ ای آید به برم

خدا نیاره برا کسی گرفتار حبس بشه، همه ی اوقات زندان یه طرف، تنگ غروبش یه طرف (این دارم واسه زمینی ها میگم ها نه وجود آسمانی امام)، زندانی تنگ غروب که میشه دلش برا زن بچه اش میگیره از اون طرف خانواده ی زندانی هم غروب که میشه یاد عزیزشون زنده میشه، خدا نکنه دختر داشته باشه، هر چی خواستگار میومد میگفت من بابام گوشه ی زندانه، تا بابام آزاد نشه جواب به کسی نمیدم،

من کیستم فرشته ی عرش آشیانه ام

دردا که گشته قعر سیه چال لانه ام

از حلقه ‌های سلسله باشد نشانه‌ ها

بر دست و پا و گردن و بر پشت و شانه‌ام

من در کنار قبر نبی خانه داشتم

کردند بی‌ گناه به زندان روانه ‌ام

گر شیعه ‌ای به شهر مدینه کند عبور

جرأت نمی‌کند که زند سر به خانه‌ام

هر شب بود چهار ملاقاتی ‌ام به حبس

زنجیر و کُند و قاتل و اشک شبانه ‌ام

از بس که تیرگی نِگه ام را گرفته است

روز و شبم یکی شده در آشیانه ‌ام

خدایا چشمم درد میکنه، برا چی آقا چشمت درد میکنه؟ یکی شبا میاد به دیدنم، گاهی با تازیانه میاد، گاهی سیلی میزنه، سن سالی از موسی بن جعفر گذشته

نشنیده ماند ناله ی شب ‌های تار من

خاموش در میان قفس شد ترانه ‌ام

دیدم بسی شکنجه و خواهند اگر شهود

این زخم‌های سلسله باشد نشانه‌ام

یه شب گفتن براش پرونده بسازیم یه زن بدکاره رو فرستاند گوشه ی زندان، بهش گفتن چه باید بکنه، اما از در زندان وارد شد دید تنش داره می لرزه، نزدیک تر شد دید یه صدای زمزمه جانسوز مناجات داره میاد، فرستادنش داخل دید یه آقایی به سجده افتاده، صدا میزنه: لا اله الا الله حقاً حقا، لا اله الا الله …. افتاد رو زمین گفت: خدا غلط کردم، خدا این کیه داره اینجوری باهات حرف میزنه، صورت رو خاک گذاشت هر چی مولا می گفت اون هم می گفت، اللهم انی اسئلک راحت عند الموت….. زندان بان گفت برم ببینم چه می کنن این زن موفق شد یا نه، اومد دید فضا یه فضا دیگه اس، زن بدکاره توبه کرد، آی وارث ائمه امام زمان، آقا جان یه سوال ازت دارم، برا چی تو سنوات معصوره اومد مولای ساق پاش، نه اینکه شکسته بود، نوشتن خورد شده بود، استخوان خورد شدن نمی تونه مال کُند و غل زنجیر باشه، اگه غل و زنجیر استخون خُرد کنه پا رو قطع کرده، اگه از منه روضه خون بپرسید میگم: خیال خودش زندانبان راحت کرد، گفت قلم پاش خُرد میکنم نتونه هیچ وقت از زندان بره….

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *


The reCAPTCHA verification period has expired. Please reload the page.